تمامی مرزهای ناپیدای زمان را گشته ام حصار تاریک گلویتان را اعماق بی انتهای عشقتان را کوچه های خاموش شهرتان را □ لابه لای واژه های خیس نگاهتان در هیاهوی گنگ شادیهایتان و در زمزمه ی موهوم تنهایی تان پرسه زده ام. □ من سر گردان این فراز و نشیب بی کران سر مست این دست های بی اعتبار جهان □ و هم چنان گشته ام خودم را آدمی را لامحال را □ اما نیافتم آن چه را که دست یازیدم ، از برای آن پس پنجره را « انسان » را می گویم! شعر از: مهسا رضایی (7/5/87) 
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/30ساعت 16:56 توسط مهسا |