پرنده در گلوی من پر می زند شکسته بال و پر تسکینش جان گرفته است بی قراری مادام او نشسته آوای زخم در حنجره اش □ پرنده بر گلوی من بوسه می زند طعمه می جوید شاید یا مرهمی یافته است. □ پرنده، پرواز را بر حنجره ام ، جاری ساخته است. شاهپر می بخشد و آواز می خواند در فراخنای هستی اش □ آه- پرنده امّا فراموش کرده است که پرواز، دیگر مرده است و پرنده در گلوی من خط می خورد. شعر از: مهسا رضایی
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/05ساعت 11:46 توسط مهسا |