تمامی مرزهای ناپیدای زمان را گشته ام حصار تاریک گلویتان را اعماق بی انتهای عشقتان را کوچه های خاموش شهرتان را □ لابه لای واژه های خیس نگاهتان در هیاهوی گنگ شادیهایتان و در زمزمه ی موهوم تنهایی تان پرسه زده ام. □ من سر گردان این فراز و نشیب بی کران سر مست این دست های بی اعتبار جهان □ و هم چنان گشته ام خودم را آدمی را لامحال را □ اما نیافتم آن چه را که دست یازیدم ، از برای آن پس پنجره را « انسان » را می گویم! شعر از: مهسا رضایی (7/5/87) 
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/30ساعت 16:56 توسط مهسا |
لیس اسرع عقوبة من بغی
عقوبتی از عقوبت ظلم سریع تر نیست!
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/30ساعت 16:52 توسط مهسا
امروز حوالی صبح بود که خواستم با دستان خود بشمارم این قطره های جان گرفته ی شبنم را □ اما- آه- دیگر مجالم نبود چون چشمان من بدجوری بوی شب ، گرفته بود. ( شعر از : مهسا رضایی )
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/06ساعت 10:37 توسط مهسا |
لعن الله من یسم فی الوجه
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/06ساعت 10:28 توسط مهسا