پرنده در گلوی من پر می زند شکسته بال و پر تسکینش جان گرفته است بی قراری مادام او نشسته آوای زخم در حنجره اش □ پرنده بر گلوی من بوسه می زند طعمه می جوید شاید یا مرهمی یافته است. □ پرنده، پرواز را بر حنجره ام ، جاری ساخته است. شاهپر می بخشد و آواز می خواند در فراخنای هستی اش □ آه- پرنده امّا فراموش کرده است که پرواز، دیگر مرده است و پرنده در گلوی من خط می خورد. شعر از: مهسا رضایی
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/05ساعت 11:46 توسط مهسا |
و ما من ید الا ید الله فوقها وما ظالم الا سیبلی بظالم
دستی نیست مگر آن که دست و قدرت خدا بالاتر از آن است و ظالمی نیست مگر آن که به زودی به ظالمی مبتلا می شود.
ابو اسحاق الغزی
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/05ساعت 11:42 توسط مهسا
لأن یودب رجل وله خیر له من أن یتصدٌق بصاع این که مردی، فرزند خویش را ادب کند برای وی بهتر است از پیمانه ای که صدقه کند. 
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/05ساعت 11:38 توسط مهسا
… ای کاش می توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند. ای کاش می توانستم یک لحظه می توانستم ای کاش بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را ، گِرد غبار خاک بگردانم تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست؟ و باورم کنند. ای کاش می توانستم!
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/05ساعت 11:32 توسط مهسا