
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/27ساعت 21:41 توسط مهسا |
سال نو بر مردمان این زادبوم مبارک
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/27ساعت 19:9 توسط مهسا
اتفاقی نیفتاده فقط چندورق از نگاهت را از من دزدیده اند *
تمام کوچه پس کوچه های شهررا
به دنبالش گشته ام
وتمام نگا ه هایی
که بوی چشم های تورا می دادند
وخانه ای درانتهای بن بست تردید
و آنجا
کاغذهای پاره شده
باتکه هایی از یک خاطره
وبغض هایی تاخورده
آخرین ردپای اوراق گمشده
*
اتفافی نیفتاده
جز
غروب نام کسی
کنار نعش کاغذها.

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/27ساعت 15:51 توسط مهسا |
* کاد الفقر ان یکون کفراً
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/27ساعت 15:43 توسط مهسا
« دین المرء عقله ومن لا عقل له لادین له» : دین مرد عقل اوست وهرکه عقل ندارد دین ندارد 
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/27ساعت 15:41 توسط مهسا
برای تو وخویش چشمانی آرزو می کنم که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهو شی مان بشنود برای تو وخویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد و زبانی که در صداقت خود ما، را از خاموشی خویش بیرون کشد وبگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم.
+ نوشته شده در شنبه 1386/12/25ساعت 17:7 توسط مهسا |
هوای خیس اضطراب جاده های سرد انتظار وچشمهایی شبیه باران، در فصل زیستن تشویش ومیلاد بغضی به زنجیر کنار واژه ای تنها در گریز نام یک انسان تصویر غربت یک درد با شبنم احساس در انجماد فاصله ها ورویاها دور از آفتاب یک نگاه، اسیر در تن پوش خشم پلک ها در انتظار رویش غرور پژمرده تا فراسوی آسمان مرگ وتقدیر...

+ نوشته شده در جمعه 1386/12/10ساعت 18:5 توسط مهسا |
ای غم توکه هستی ازکجامی آیی ؟
هردم به هوای دل ما می آیی بازآی وقدم به روی چشمم بگذار چون اشک به چشمم آشنا می آیی!
+ نوشته شده در جمعه 1386/12/10ساعت 17:33 توسط مهسا |
من از صداقت صبح می آیم از انتهای واژه ی احساس از پیچ و خم کوچه های اضطراب □ به من بگو از تنهایی از گریز از جفا از لحظه ها بگو لحظه هایی که گریختند از من و از تو بگو از بیکرانه ها از گریز دست ها از سکوت سرد پنجره ها که چگونه مرگ را ناقوس زدند بگو از نگفنه ها از مهربانترین ها از آنجا بگو از سپیدی دیار ما ... □ من از صداقت صبح می آیم تو از لحظه ها بیکرانه ها نگفته ها... مهسا رضایی-1/8/1379 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/09ساعت 19:23 توسط مهسا |
دوست دارم تكه تكه شوم در گستره ي نگاهت ، آن لحظه كه بودنم _چون برگي حقير در انتهاي فصل سرد – به واژه هاي خاموشي و فراموشي سپرده مي شود
+ نوشته شده در شنبه 1386/12/04ساعت 1:16 توسط مهسا |