براي عبور از رستاخيز نگاهت چاره اي نيست جز دل سپردن به حادثه اي كه زندگي را آرام آرام به سرانگشتان مرگ فرو مي ريزد. مهسا رضايي-11 شهريور 1380
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/22ساعت 18:5 توسط مهسا |
چرا امشب نمی گذرد آنگونه که دیشب گذشت _ نه دیشب هم نگذشت اصلاً هیچ شبی نگذشت تنها این من بودم که گذشتم گذشتم از خودم از تک تک سروده های زندگیم منی که سالهاست گذشته ام از خودم از چشمهایم از اندوه تکیده ی پلکهایم □ قافیه ها! قافیه ها! بگریزید از من از منی که تکرار شکست خود را بچشم خود دیدم شماها که یک غزل برای عشق نگفتید شماها که هرگز بنام عشق سوگند نخوردید تاوان سختی نیز برای شما نمی بینم _ شما _ به من بگویید پشت این شیشه های گرد گرفته دیگر لفظ انتظار را ننویسم □ دیگر هیچ قصیده ای را با مطلع عشق _ حتی _ برای باران هم نمی خوانم □ تخلص زیبای شعرهایم! دیگر در پریدگی نگاهت هیچ رنگ خوشی نمی یابم دلواپسی ِ تمام لحظه هایم! دیگر در تبسم نگاهت هیچ خاطره ی خوشی نمی سازم مهسا رضایی 
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/08ساعت 23:41 توسط مهسا |