وقتی تمام خودم را در رفتنت مچاله کردم و دور انداختم وحشتناک بود اما تازه فهمیده بودم که حتیٰ لحظه های مرگـم نیز دل سپرده ی گام های تو بودند
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/26ساعت 20:33 توسط مهسا |
«انتظار» وقتی که تکرار عجیب ثانیه ها از تو می گویند وقتی که برگ های خشکیده ی خلوت من از تو می گویند چگونه است این که تو خالی از هر جوابی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/07/24ساعت 15:54 توسط مهسا |
تقدیم به فریدون مشیری ... . و تو همان شاعر دریایی _ شاعری که تنها از دریا مروارید های مهر را می چید _ همان شاعر دیار آشتی نمی دانم نمی دانم چگونه دلت آمد بگذری از دریا از ابر از کوچه از بهار
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/22ساعت 20:57 توسط مهسا |
« پاييز» هنگامي كه خلاصه كردم تمام خودم را تا تفسير كنم تمام وجودت را □ هنوز – به آخرين فصل چشمهايت نرسيده بودم كه پاييز با قاطعيت سردش از كنارمان گذشت مهسا رضايي- 28 مرداد 1380 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/19ساعت 0:7 توسط مهسا |
« دير آشنا » اشتباه نمي كنم اشتباه نمي كنم ولي انگار خودت بودي تفسير تمام خطوط پاك شده ي ذهن شعرهايم يا شايد آخرين حقيقت جا مانده از عزيمت واژه هايم □ حتي – اگر باور كني كمي دير آمده اي. مهسا رضايي-5 مرداد ماه 1380 
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/18ساعت 23:54 توسط مهسا |




+ نوشته شده در دوشنبه 1386/07/09ساعت 1:16 توسط مهسا |
ديشب- تمام روياهاي كبود ترك خورده ام در مقابل چشمهايم خرد و خاكستر شدند و غافل وار بر پيكر سست باد نشستند و رفتند □ آه – كابوس نبود حقيقت رقم خورده ي يك انتظار بود آري باورم نمي شود باورم نمي شود حالا – حتي تو هم زير آوار تكه هاي وجودم گم مي شوي □ درد سختي است مهربان ! با تو مي گويم اينك – تمام لحظه هاي غبار آلودم را بر دوش مي كشم و به دنبال لحظه اي مي گردم كه صميميت روشن يك نگاه را ميان سايه هاي سياه ترديد حس كرده بودم. □ و من همچنان آواره تكيده و پريشان خواهم ماند مثل شعرهاي خودم تا شايد پيداكنم ردّ حقيقتِ بهت زده ي ديروز را 



مهسا رضايي-28 تير ماه 
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/07/09ساعت 1:6 توسط مهسا |

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/07/03ساعت 23:25 توسط مهسا |
« از این پس » از این پس برای هیچ کس نخواهم خواند نخواهم گفت قصه ی دربدری واژه هایم را از این پس باقی نخواهد ماند هیچ برگ گلی که بگوید قصه ی غربت دردهایم را □ بغض مبهم شعرهایم ! ازین پس کجا خواهی رفت؟ تو نیز – آواره خواهی ماند پس گرفتگی صدایم □ چه سخت از من گسیختی چه سخت گسیختی از من علت واضح سروده هایم! □ چه کردند با من رسالت چشمهایت تکرار غریب حرفهایم «مهسا رضایی 3/8/79 »
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/07/03ساعت 23:4 توسط مهسا |