****** مثل اسطوره ****** در کمال ایجاز می گویمت: دستهایت اسطوره ای است که سیاهی مــرگ را در هم می شکند و سپیدی سرانگشتانت اثبات زندگی من است. مهسا رضـایی – 27 فروردین 1380
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/05/14ساعت 20:5 توسط مهسا |
باید انتظار کشید ویرانی سخت صدایی که میان آوار درد شعله کشید در بغض حنجره های رو به انحطاط □ و نگاهی که قطره قطره فرو می ریزد برلبان یخ زده ی التهاب و من هم چنان پیرامون باور از دست رفته پایم می لغزد □ شبهی خوفناک است _ آه تصویر تقدیر رقم خورده ی ما باید غصه ها را بر خاطر چشم ها نگاشت همزاد لحظه های بارانیم □ سکوت درد اضطراب _ بی گمان آویزه ی شعرها خواهد شد اگر روزی برکه ی نگاهم بی هُـرمِ چشم هایت یخ بسته شود □ کوتاه بود آه – زیستن دستهایمان در طراری پیکرها ولی – نه دلبسته می شود جاودانگی به تکرارنامی که قرین آفتاب خواهد شد. مهــسا رضــایی - 20 تیر ماه 1382
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/05/14ساعت 20:2 توسط مهسا |
سکوت کن بگذار، بمیرد آن جان پاره ی شعرهای بی نشان سکوت کن نمی خواهم همرنگ غصه های رنگ پریده ی واژه ها باشم □ بگذار بر دستان من بمیرد آوای کسی که بی من قسمت کرد سکوت مرگبار تردیدش را میان نگاه پنجره و تبسم تلخ رویاها مهـــسا رضایی - 21/9/81 خورشیدی
+ نوشته شده در جمعه 1386/05/12ساعت 22:33 توسط مهسا |
ـ آه ـ تردید سخت و وحشتناکی است تردید سخت و وحشتناکی است بودن یا نبودن نام تو در جوار واژه های به خاک سپرده ی شعرها □ لحظه لحظه واژه واژه ها نگاه تو را میان تمام شعرها قسمت کرده ام چیزی برای خودم به جای نمانده جز سکوتِ ترک خورده ی تمام تنهاییها. □ حقیقتی خوفناک است آن چه تقدیربرای شهرها به رقم می کشد. □ و دست نیافتنی است – بی گمان حس عجیب و استوار دست های نگاهت □ شاید دلبسته باید شد یا شاید دل باید کند از همه ی حرف هایی که میان پنجره ها تقسیم شده اند. □ آیینه ، بی گمان بیداد خواهد کرد بی حضور چشم هایی که به یاد تو خیره می مانند و تمام کابوس ها انتظار خواهند کشید حقیقتِ دردآلودِ ذهن خود را □ آه – دیگر فرصتی نمانده فرصتی دیگر به جای نمانده برای ورق خوردن و برای زندگی □ و تردید نیز نمانده است جز دل سپردن به عزیمتی جاودانه. ( مهسا رضایی )- 23/12/1380 خورشیدی


+ نوشته شده در جمعه 1386/05/12ساعت 12:40 توسط مهسا
دوباره هوا سرد می شود دوباره هوا سرد می شود لحظه ای بیش نمانده لحظه ای بیش نمانده لحظه ای برای تکرار من و تو. □ هنوز بوی حرفی می آید و بوی واژه ای بوی واژه ای که مرا به پیرامون نگاهت فرا می خواند. □ و زیباتر از خیال یک شعر می شوی آن لحظه که نام تو را در ذهن واژه ها مرور می شود. □ حضورت درک همه ی آفتابهاست در سیاهی و سرمای غربت و حرف ها شکسته می شوند بی تکرار نام شما □ و دوباره هوا سرد می شود وقتی نام تو میان واژه ها گداخته می شود. بی حضور نام تو فقط می توان دوره کرد یک مشت حرف و قافیه ی بی رد ّ و نشان را. و شکسته می شوند تمام بغض ها در غیبت صدایت □ و همچنان در آستانه ی یک شعر تازه می ماند دست هایی که در کوران دلتنگی به سایه های سردِ بی وزنی می نگرند. « مهسا رضایی » 14/12/1380 خورشیدی
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/08ساعت 20:6 توسط مهسا |