|
پرنده در گلوی من پر می زند شکسته بال و پر تسکینش جان گرفته است بی قراری مادام او نشسته آوای زخم در حنجره اش □ پرنده بر گلوی من بوسه می زند طعمه می جوید شاید یا مرهمی یافته است. □ پرنده، پرواز را بر حنجره ام ، جاری ساخته است. شاهپر می بخشد و آواز می خواند در فراخنای هستی اش □ آه- پرنده امّا فراموش کرده است که پرواز، دیگر مرده است و پرنده در گلوی من خط می خورد. شعر از: مهسا رضایی + نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/05 11:46 توسط مهسا |
و ما من ید الا ید الله فوقها وما ظالم الا سیبلی بظالم دستی نیست مگر آن که دست و قدرت خدا بالاتر از آن است و ظالمی نیست مگر آن که به زودی به ظالمی مبتلا می شود. ابو اسحاق الغزی + نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/05 11:42 توسط مهسا
لأن یودب رجل وله خیر له من أن یتصدٌق بصاع این که مردی، فرزند خویش را ادب کند برای وی بهتر است از پیمانه ای که صدقه کند. + نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/05 11:38 توسط مهسا
… ای کاش می توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند. ای کاش می توانستم یک لحظه می توانستم ای کاش بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را ، گِرد غبار خاک بگردانم تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست؟ و باورم کنند. ای کاش می توانستم! + نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/05 11:32 توسط مهسا
لبانت ، بوی سکوت می دهد و چشمانت ، طعم چلیپا. * بر تندیس عشق، با ردای رهایی سجده می گزاریم و آسمان بر بغض ما شهادت می دهد. * این جا غربت ما، چیز غریبی نیست. ما سال هاست، بی نام و نشان نشسته ایم. * به حرمت نفس های واژگان خود هنوز هم – در گذر باد خزان، به سلامتی گام های مرگ درد می نوشیم. مهسا رضایی + نوشته شده در شنبه 1387/03/11 19:40 توسط مهسا |
عدل ساعة خیرً من عبادة سنة یک ساعت عدالت از یک سال عبادت بهتر است. ***************************** کلٌ امتی معافی الا المجاهرین همه ی امت من بخشوده می شوند مگر تظاهر کنندگان! + نوشته شده در شنبه 1387/03/11 19:23 توسط مهسا
بی اعتمادی دری است خود ستایی و بیم، چفت و بست غرور است و تهیدستی دیوار است و لولاست زندانی را که در آن محبوس رای خویشیم. دل تنگی مان را برای آزادی و دل خواه دیگران بودن از رخنه هایش تنفس می کنیم تو و من توان آن را یافتیم که بر گشاییم که بگشاییم. + نوشته شده در شنبه 1387/03/11 19:14 توسط مهسا
چه راه سختی آه چه راه سختی در پیش داشتیم گریان سرد و رعب انگیز گذشتیم از جاده ای سرشار از بوی کافور و مرگ و اندوه. و عشق را بر بلندای خیس کوه های خیال طنین انداختیم. با کوله باری از خورشید و درد و دریا رسیدیم به اوج خود و فردا. * آه – اما نمی دانم نمی دانم اشتباه نبود اما پاها ، آبله زا خطاها را صعود کردند و نگاه ها بیراهه ها را فریاد کشیدند وسینه ها ، داغ ها را به کوران سنگ و باد گز کردند. * چه مانده است از ما کجا آمد ه ایم اینجا خطاها بیراهه ها و داغ ها ارمغان پوچ یک آرزو بود و سرنوشت در ماتمی تار و کبود بر بستر آه و جنون ضجه می کشد. * آری برلاشه های عشق برمی گردیم و هبوط ماه و بزرگی را به نظاره می نشینیم. و مرثیه ی گنگ تردید و نفرت را بر گورهای تازه کشته شده می * و کسی چه می داند شاید فردا روز شکوفایی باور و ما باشد. شاید چه می داند کسی؟! مهسا رضایی + نوشته شده در جمعه 1387/02/13 23:8 توسط مهسا |
*کما تکونوا یولّی علیکم: چنان که هستید بر شما حکومت می کنند! * اِنَّ شِرار اُمتی الذین تکرمون الناس مخافة شَرّهم بدترین امت من آن هایی هستند که مردم از ترس آزارشان به آن ها احترام بگذارند. + نوشته شده در جمعه 1387/02/06 0:49 توسط مهسا
تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و آن نگفتیم که به کار آید چراکه تنها یک سخن یک سخن در میانه نبود آزادی! ما نگفتیم تو تصویرش کن! + نوشته شده در جمعه 1387/02/06 0:43 توسط مهسا |
بعد از تو چشمهايم را به خاك خواهم سپرد _بي گمان ديدني نيست غروبي كه غم چشمهايت را به انتظار نشسته است. مهسا رضايي- 3 مهرماه 1380 + نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/05 23:31 توسط مهسا |
ساده است ستایش گلی ، چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد! ساده است بهره جویی از انسانی دوست داشتنش بی احسا س عشقی او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش! ساده است لغزشهای خود را شناختن با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که من این چنینم! ساده است که چگونه زییم باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیزهم. + نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/08 21:11 توسط مهسا |
|
| ||||||